سلام

ناراحتم و حوصله نوشتن ندارم اما مجبورم شایئ اینطوری کمی راحت شم .... با نا دعوا کردم و خیلی عصبانی هستم چون قول داده بودیم که هیچ شبی رو قهر نباشیم و الن دو شبه که قهریم میخواستم آشنی کنم اما گفتم درسته که قول دادیم نه اینکه هر دفعه من آشتی کنم برای همین خودم رو زدم به کوچه علی چپ مثل اون اونم همینکار رور کرد که مثلا چون فکر میکنه تقصیر از منه پس من باید آشتی کنم که قول ما این نبود مهم این نیست که تقصیر با کیه مهم اینه که یکی پا جلو بذاره ...............

امروزم یه دو دفعه زنگ زد ولی چون زیره قولمون زده شده بود ( حالا چه از طرف من و چه اون ) خیلی عصبانی بودم و جوابش رو ندادم ..... راستش بیشتر عصبانیتم از اینه که چرا سره موضوع کوچکی یعنی من صدات زدم و تو جواب منرو ندادی در صورتی که من جواب دادم وی اون نشنید باید با هم دعوا کنیم و روزهای خوب خدا رو هدر بدیم ..... امروزم زود اومد خونه که مثلا قضیه حل بشه که نشد بدتر شد ... چون باز شروع کرد به گفتن همون حرفها بی اهمیت من اولش تحمل کردم ولی دیگه نتونستم و زدم بیرون  ......

خدایا میدونم که داری به ما میخندی و این قضایا رو مهم نمیدونی  ولی ما رو ببخش که بعضی وقتها بد میشیم .....

حالا نمیدونم چی میشه اما من که خیلی ناراحتم چون دو روزه زندگیمون هدر شد ... به من میگه تو به من اهمیت نمیدی ..... وای وای که هر کار میکنم برای تو  و شادی تو ست چه زود همه چی رو فراموش میکنی ندا خانوم .....

احسان

سلام.

خیلی ناراحتم ، با همدیگه قهر کردیم. الان دیگه وقت ندارم بعدا" میام جریانو میگم