مهمونامون اومدن ، خیلی هم خوش گذشت . شام مرغ داشتیم که خیلی وئوووووووو شده بود. حسین خان دادشم سر شام بهش زنگ زدن تشریف بیاورید .

بعد از شام با حسین کمی تمرین بوکس کردیم، چون حسین جمعه مسابقه بین باشگاهی بوکس داشت. راستی حسین خدا رو شکر برنده شد.

آخر شب هم یه آهنگ افغانی گذاشتند، خیلی قشنگ بود منم باهاش کلی خوب رقصیدم، شاباش هم گرفتم.

ندا

اوه ، امروز از دست خانواده ام خیلی ناراحت شدم. فردا برای شام داداشم و مامانم اینا رو دعوت کرده بودم. رویا عروسمون زنگ زد و گفت مهدی رفته ماموریت ما نمیتونیم بیایم ایشالا یه دفعه دیگه. معلوم بود داره دروغ میگه چون مهدی کمرش صدمه دیده بود و تازه رفته بود سر کار چه جوری رفته ماموریت . تازشم من هفته قبل دعوتشون کرده بودم و کلی از خریدهامو کرده بودم ، امروز زنگ میزنه میگه نمیایم. من که دیگه دعوتشون نمیکنم و کاری هم بهشون ندارم. اونم از اون کارهای گذشتش.

کلی جلوی احسان ضایعم کردن، احسان خیلی خوبه همش میگه اصلا" مهم نیست ولی من که ناراحت شدم.

ندا